|
fabrike | ||
|
سلامممممممممم خوبید؟خوشید؟ ![]() چه خفرااا؟خب این اپو که کردم دیگه نمیتونم بکنم تا وقتی از شیراز بیام بهله میخوام برم شیراز دلم واسه تک تکتون تنگ میشه همتونو از راه دور میبوسم![]() ![]() خب دیگه بریم سراغ اپمون امیدوارم خوشتون بیاد ![]() دوستون دارم یه عالمه خیلی زیاااااااااااااااااااااد ![]() ![]() بابایییی ![]() "کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره یک سلام خدای عزیز اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستدار تو بابی .... بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی .... اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. نامه شماره سه سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی .... بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. .... بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد. .... بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. نامه شماره چهار سلام خدا " مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. راستی به فال عشق هم یه سری بزنید من که حال کردم سلام خوبیییییییید؟من که خوبم خب بالاخره عید دیگه دیدی داشت یادم میرفت عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید واسه همه دعا کردم,انی زی جان شما هم یادم نرفت. حوصله ندارم شکلک بزارم قراره واسمون مهمون بیاد واسه همین باید زود برم خلاصه یه سالی داشته باشید که همش خوش باشیدوبخندید ![]() دوستون دارم خیلی زیاد اون پایینم خواستم اس ام اس هایه نوروز رو بذارم ولی دیدم دیگه به دردتون نمیخوره پس واستون چندتا داستانه کوتاه از ملانصرالدین گذاشتم تا یکم شاد شید پس تا اپ بعدی بابای نه نریدا برین پایین افرینشخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله كشیده ای محكم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!
-------------------------------- شبی ملانصرالدین خواب دید كه كسی ? دینار به او می دهد، اما او اصرار می كند كه ?? دینار بدهد كه عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ? دینار را بده، قبول دارم.» ----------------------------- ملا خود را از دست طلبكاران به مردن می زند، او را شستشو داده كفن می كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن كنند اما تشییع كنندگان راه قبرستان را گم می كنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا كه طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است! ---------------------------------- ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یك بالش را می كند. مگس كمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می كند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنید گوش او كر می شود! ----------------------------------- زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می كرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند كه دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است! ----------------------------- ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش. سلام به برو بچه هایه خودمون ![]() اول از همه بگم یه ببخشید من به ارشوطلا بدهکارم اخه هی بم میگفتن بیا نت,نیدونم چرا اون حسه نمیومد ![]() الانم که اومدم فقط بخاطره گله رویه این دوتاس ![]() ولی اخه خودتون قضاوت کنید من بعد چقد اومدم بعد میبینم 9تا نظر دارم اخه دیگه حس میاد دوره بعدم بیام خودتون بگید ![]() راستی من اینقدر از کارتونه کونگ فو پاندا خوشم میاد مخصوصا از این پنداهه واییی چه کوچولوییاش ناناش بوده ![]() خب من فعلا باتون بای بای میکنم ![]() ![]() نریدا برید پایین بخندین اگه زحمتین نیس یه نظر بزارید حداقل خالی بزارید که بفهمم اومدین سربازی خانم ها صبحگاه: فرمانده: پس این سربازها کجان؟ معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند... سلام سارا جان(زندگی مهدی) سلام نازنین، صبحت بخیر عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر سلام نرگس سلام معصومه جان ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی... صبحانه: وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟ چرا کره بو میده؟ بچهها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه) فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید وا نه، لباسامون خاکی میشه ... آره، تازه پاره هم میشه ... وای وای خاک میره تو دهنمون ... من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ... ناهار این چیه؟ شوره تازه، ادویه هم کم داره فکر کنم سبزی اش نپخته باشه من که نمیخورم، دل درد میگیرم من هم همینطور چون جوش میزنم فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید! بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟ برو خودت غذا درست کن والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمیکنم، حالا واسه تو ... چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد بعد از ناهار فرمانده: کجان اینا؟ معاون: رفتن حمام فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازهها گم میشود... هوووو.... بی شعور مگه خودت خواهر مادر نداری... بی آبرو گمشو بیرون... وای نامحرم... کثافت حمال... (کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!) بعد از ظهر فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟ یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟ جوجه بدون برنج رژیمی عزیزم؟ آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم. شب در آسایشگاه یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟ فرمانده: بله بسیار زیاد! خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!! فرمانده میره تو آسایشگاه: وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو فرمانده: بلندشید برید بخوابید! همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟ واستا ناخونای پای فری جون لاکش تموم بشه بعد میریم. آره نسیم جون؛ صبر کن این یکی پام مونده فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی. سرباز: آخه گناه داره، طفلکی مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا! حالا به نظر شما خانمها باید برن سربازی؟؟؟؟؟
سلام سلام سلام خوفید خوشید سلامتیت وای دید استقلال سوراخ شد پرسپولیس اینطوری سوراخش کرد ![]() ![]() ![]() تازه تولده دو نفرم بود یکی طلا جون که ببخشید دیر تبریک گفتم یکی دیگه هم پیکه جون ![]() خب حالا کیک نه اول کادو هاتون ![]() ![]() ![]() اینم کادو ی 2تاتون این کیک ماله پیکه جونم![]() این یکی هم ماله طلا ی عزیزم(اونی هم کهبالایه کیکه اینیه مو کاشته )راستی تولده طلا رو بش تبریک بگید هرچند که دیر شده ببخشید طلا جون تولده پیکه هم تو وبه خودم بگیدبه مناسبت برد پیروزی هم اس ام اس هایه ضد استقلالی اپ کردم ![]() ![]() شب که دیدم آسمان آبی پر ستاره تازه فهمیدم استقلال چقدر سوراخ سوراخه ! . . . یه پرسپولیس یه ایران / یه تیم پر از دلیران گر چه حریفت قدره / اما تو میشی قهرمان . . . هرجا سخن از پرسپولیس است دهان استقلال سرویس است . . . ! . . . خــوشــتـریـــن رنــگ مـحـبت در وجـود / ای کــه پیـــکــارت تعــصـب می ســرود بـــا تــو هســتـــم با ای یــــار نفـیـــس / پرسپولیسم پرسپولیسم پرسپولیس . . . . . . هیچکی جلودار تو نیست / نمرهء فوتبال تو بیست قرمز رنگ پیرهنت / با سرخی خون یکیست . . . . . . پرسپولیس ای شمع شب افروز عشق / ای بهــاریـــن قــصـــه پــیـــروز عــشـق ای ســرور سـیــنــــه هـای پرز و چـــاک / ای نــمـــاد رزم و عــظـــم و حس پــاک . . . . . . پرسپولیس یعنی هواداران عاشق داشتن پرسپولیس یعنی گل سرخ و شقایق کاشتن . . . قسم به هر چی مرده استقلالیه نامرده وقتی میاد استادیوم ?تایی برمیگرده . . . استقلال قهرمان می شه / خدا می دونه که حقشه اگر که جدول برعکس بشه / استقلال قهرمان می شه استقلال قهرمان می شه! . . گردآوری : سایت تفریحی میهن روز . غروب پاییزه / اس اس غم انگیزه گل های پرسپولیس / اشکاشو می ریزه . . . وعده ی ما تو داربی / وقت گریه ی آبی . . . . . . فردا آبی ها خون گریه می کنند ! نکن ای صبح طلوع ! نکن ای صبح طلوع! . . . قرمز تر از آنیم که بی رنگ بمیریم/ آبی نیستیم که با ننگ بمیریم!! . . . یه روز یه استقلالی میره کتابفروشی میگه: ببخشید آقا کتاب قهرمانی استقلال دارید؟ یارو میگه: نه، ما کتابهای تخیلی نمی فروشیم! . . . همگان باید بدانند رویایی ترین لحظات، زمان غلبه سرخی غروب بر تلالو آبی آسمان است. باید بدانند خون تا ابد سرخ باقی خواهد ماند ولی به محض ناپدیدی آبی آسمان همه خوشحال می شوند، چون لحظاتی بعد باران خواهد آمد! . . . تو دنیای ِزمین و توپ رنـگی / یه پرسپولیس داریم به چه قشنگی اسم قشنگش روی تخت جمشید / از اون قدیم ندیـما می درخشید رنگ آتیش غیرت پیـرهنـش / میاره افتخار واسه میهنش طرفداراش سر به فلک می کشن / عاشق ِرنـگ ِمث ِآتیشِشَـن دفاع ِمحکمـش مث ِیــه سّده / هـر کسـی از جونش نـذاره، ردّه
زبــــان دخترهای امروزی ! .. خوشگل = خوجل خوبی = خوفی جیگرتو بخورم = جیگلتو بخولم عشق منی = عجق منی قربونت برم = قلبونت بلم چطوری؟ = تطولی؟ چی کار می کنی = چیکال می کنی سلام = شلام دختر= دخمل پسر = پسمل عزیزم = عجیجم جون = جونزززززز بی تربیت: بی تبلیت بی ادب: بی عوض (این یکی درک ربطش کمی مشلکه واقعاً) دوست ندارم: اصنم نِی خوام نمیدونم= نیدونم(بعضی ها این روزا خیلی زیاد میگن!!) دوست = دوکس (این کلمه رو نمیدونم از کجا درآوردن) در پایان به ابراز عشق یک دختر ایرانی با یک پسر توجه کنید: شلام قلبونت بلم چطولی ؟جیگلتو بخولم پسمل من نیدونی چقدر دوکست دالم چیز هایی که از والدینمان آموختیم: هر كاری جایی دارد:اگر می خواهید همدیگه رو بکشید برید بیرون! من تازه اینجا رو تمیز کردم! دعا: دعا کن سر جاش باشه وگرنه…! منطق: به خاطر اینکه من می گم! آینده نگری: اگر از اون تاب بیافتی و گردنت بشکنه محاله با خودم ببرمت خرید! رعایت آداب غذا خوردن: موقع غذا خودن دهنت رو ببند! توجه: اگر بدونی پشت گوش هات چقدر چرکه! استقامت: تا وقتی کلم بروکلی هاتو نخوردی از جات تکون نمی خوری! چرخه ی زندگی: من تورو به دنیا آوردم و اگر بخوام خودم هم شرت رو از این دنیا می کنم! اصلاح رفتار: تو دیگه مثل بابات رفتار نکن! قناعت: میلیون ها بچه کم شانس توی دنیا هستن که آرزو می کردن من مادرشون بودم! انتظار: وایسا برسیم خونه… مراقب از خود: ژاکتت رو بپوش! یه جوری رفتار می کنی انگار من که مادرتم نمی دونم کی سردت میشه! رشد کردن: اگر اسفناج نخوری بزرگ نمیشی! کنایه: گریه می کنی؟ حالا یه کاری می کنم که واقعا اشکت در بیاد! ژنتیک: باید به خاطر ژن بابات باشه! اصل و نصب: این چه وضع اتاقه؟ مگه تو طویله به دنیا اومدی؟ خرد: وقتی به سن من برسی می فهمی! عدالت: یه روزی بچه داری میشی و امیدوارم بچه هات عین خودت بشن ...... بچها یه سری به نظر سنجی هم بزنید![]() میدونم قرار بود اپ نکنم تا 1ماهه دیگه ولی هرجور شد سعی کردم اپ کنم ......![]() ![]() ![]() خب بریم سراغ اپ ![]() ![]() عروس عادی : با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو میکنه.) عروس لوس: بع..........له... (عروسهای لوس رو باید فقط سپرد به داماد و ..........) عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،...، زن عمو کوچیکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسی خانوم جون ، ... ، ... (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله واسه همین دوباره از اول شروع میکنه به اجازه گرفتن ... !) عروس خارج رفته: " با پرمیشن از گریت ترهای فامیل ... آو یس (این هم باید به سرنوشت عروس لوس برسه تا شاید آدم بشه) عروس خجالتی: اوهوم عروس پاچه ورمالیده: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعیت داماد کاملا قابل پیش بینی است) عروس رشتی: اووو اگر اهالی محل موافقند بنده مخالفتی ندارم عروس هنرمند: با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی، ...، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلین مونرو، مرحوم مارلین دیتریش، مرحوم مغفور گری گوری پک و ... آری میپذیرم که به پای این اتللوی خبیث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ( تو که مادر منو **** این ستاره ها یه حرف بدی بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کردیم) عروس داش مشتی: با اجزه بروبچس مُجلی نیست من که پایه ام ... (با عرض تشکر از داش اسی عزیز) عروس زیادی مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین ... اعوذ با... منم شیطان رجیم یس و القرآن الحکیم .... الی آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر میسوزه که احتمالا توی حجله عروس خانوم یه دور براش مفاتیح رو ختم میکنه تا بعد ... استغفر ا...) عروس فمنیست: یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله ... چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال میپرسن ! ... یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین ... سلیوممممممم به همه برو بچ خوبین؟ ![]() ممنونم از همه کسایی که تو این مدت نبودم و اومدنو بم سریدن(سر زدن) ![]() ![]() خب منم همانند ایکر که 1ماهی نیس منم نیستم ولی نمیدونم اگه تونستمم شاید بیام ولی اپ نکنم ![]() نه اینکه گفتم نمیام شما هم نیاین بیاین البته اونایی که با معرفتن نیاز به گفتن نداره ![]() ![]() خب دیگه حرفی ندارم برید پایین مطلب جدیدمو ببینید نظرم یادتون نره ![]() ![]() دوستون دارم خیلی زیاد ![]() ..... سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :
اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است. 1) در مسیر برگشت از مهد کودک : لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها ! رضا : مامان چیه ؟! 2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم! جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟ 3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم. جواد : چی ؟ رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا ! 4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟! رضا : تو چی گفتی ؟ جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد ! 5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟! رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟ 6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟! 7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟! خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب! 8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟ خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟ 9) خیلی سال بعد نسل ایرانی منقرض شد...
عزیزان لطف کنید به نظر سنجی هم یه نگا کنین ![]() نه فقط نگا یه نظریم بدی بد نیس ![]() ............ سلام به با معرفتایی که اومدن به وبم سر زدن و نظرشونو دادن ![]() اونایی هم که ندادن هم.....![]() ![]() فقط اومدم بگم واقعا معذرت میخوام این اپمو به یکی دیگه گفتم بنویسه اشتباه نوشته بود دیگه شما به بزرگیه خودتون ببخشید ![]() این اپه دیگه تکراری نیس![]() ..................... یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من 5 دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند. پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به پزشک داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود 4 پا دارد و وقتى پائین میآید 5 پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!! سلام به برو بچه های
خودمون خوبید؟
![]() این مطلبو 10بار گذاشتم یادم میرفت کپییش کنم بعدش میزدم ارسال مطلب پاک میشد میهن بلاگ....اه ![]() ![]() حالا عیب نداره من که تسلیم نمیشم ![]() ... خب با یکی از دوسام(عرفان جون)رفته بودم تالار مهر تقریبا ساعت 6:30 بود اگه اشتباه نکنم ![]() رفتیم وقتی رسیدیم درو باز نکردن هرچی صبر کردیم ساعت 7 شد
7:30 شد
تابلاخره ساعت 8 باز کردن به قول عمو فرهادهوراااااااااااااااا ما هم همه
حملههههههههه![]() ![]() بعد رفتیم رو صندلی ردیفایه اخر نشستیم. 2تا مجری اومدن که یه کیشون تقریبا فشن بود اون یکی یکم کمتر از اون یکی فشن بود چی گفتم ![]() خلاصه اومدن یه مشت چرت و پرت گفتن و بعد یکی اوند بش میگفتن سامسن یگانه از بس اهنگایه محسن یگانه رو خونده بود اومد خوند
بدبخت محسن یگانه صداش به این قشنگی ![]() بعدش گجریا اومدن گفتن یه مسابقه میزاریم کی مسخواد بیاد؟ماکه دسمونو بالا نکردیم بعضیا دسشونو بالا کردن بردشون بالا همشون پسر بودن یه فیگوری هم گرفته بودن ![]() ![]() بعد گفت باید اهنگ بخونید اونم تز خواننده هایه داخلی همشون اینطوری شدن ![]() حقشونه اخه بگو وقتی بلد نیستی چرا میری بالا تا ضایع بشی ![]() یه دیوونه هم بود بش گفتن بخون گفت باید ارگ بزارید راسش
گذاشتن اونم شروع کرد:نمره ی 20 کلاسو.....![]()
بعد مجریه احمق گف برو پایین نذاش بخونه![]() بعد یکی بود رو پیرنش بزرگ نوشته بود آبادان یه گردنبندم رو گردنش بود مجریه اومد بش گف خوشتیپ اینو بکن تو
بعدشم نتونس اهنگ بخونه یعنی بلد نبود رف پایین اخرشم 2 نفر موندن که
یکیشون اهنگه هس یه مرده میخونه راسه صنعته نفت فککنم اسمش عدنان باشه خوند
اون یکی هم خو روزه خوند بعد گجریه از همه ما پرسید کدومشون بهتر بودن ما
هم همه گفتیم همون که اهنگه صنعت خوند همونم برنده شد
هورااااااااااااااااااااااا![]() ![]() ![]() بعد دوباره سامان یگانه اومد ایندفه اهنگه امید حاجیلی رو خوند من اهنگایه امید حاجیلیو دوس میدارم ولی
این اصلا خوب نمیخوند حالم بهم خورد![]() بعدشم مجریا اومدن دوباره چرت وپرت بگن که ما بلند شدیم رفتیم ![]() ![]() چه جشنه ذاقارتی نه
ولی بدم نبود واسه خنده خوب بود![]() خب امیدوارم لذت تمام را برده باشید ![]() دوستون دارم خیلی زیاد نظر فراموش نشها مگه نه بات قهر میکنما ![]() ![]() ![]() ![]()
سلام عزیزان خوبید؟ ![]() اومدم بگم اگه موافقید تا اتفاقایه روزه 4,3و5 شنبه رو بنویسم بم بگید تا اپ بعدی بنویسم بای تا اپ بعد ![]() ![]() ![]() روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …: چرا مرا دوست داری …؟ چرا عاشقم هستی …؟ پسر گفت …: نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم … دختر گفت …: وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟ پسر گفت… : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم … دختر گفت …: اثبات.!.!.؟ نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم … شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد… اما تو نمی توانی این کار را بکنی … پسر گفت …: خوب … من تو رو دوست دارم … چون … زیبا هستی… چون… صدای تو گیراست … چون… جذاب و دوست داشتنی هستی… چون … باملاحظه و بافکر هستی … چون … به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم … به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم … دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد … چند روز بعد … دختر تصادف کرد و به کما رفت… پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت… نامه بدین شرح بود …: عزیز دلم … تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم … اکنون دیگر حرف نمی زنی … پس نمی توانم دوستت داشته باشم … دوستت دارم … چون به من توجه و محبت می کنی … چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی… نمی توانم دوستت داشته باشم… تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم … آیا اکنون می توانی بخندی …؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟ پس دوستت ندارم … اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد… در زمان هایی مثل الان… هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم… آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟ نه هرگز… و من هنوز دوستت دارم … عاشقت هستم… دقت کردین در کارتونهای زمان بچه گیمون .......... تارزان لخت بود........سیندرلا 12 شب
به بعد میومد خونه.......پینوکیو دروغ میگفت.......بتمن بالای 200 مایل بر ساعت رانندگی میکرد......سفید برفی توی یه خونه با 7 تا مرد زندگی میکرد و پاپی پیپ میکشید و تتو داشت......... پس تقصیر جوونامون نیست که ..... یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. همراه کتاب یک بسته بسکویت هم خرید. او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی در حال روزنامه خواندن بود. وقتی که او نخستین بیسکوت را در دهانش گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد:« بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد.»ولی این ماجرا تکرار شد. هربار که او یک بیسکویت بر می داشت آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرد ولی نمی خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود پپیش خود فکر کرد:« حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پر رویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست چیز هایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه ی اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!!از خودش بدش آمد... یادش رفت بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه بر آشفته و عصبانی شود |
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||